غزليات شورانگيز شمس، اقيانوس بي انتهايي كه هر جرعه اش، تجلي مستانگي حيرت افزاي طالبي شوريده است در فراق حضرت عشق.
كلماتي كه در رقص شورانگيز و پرآشوب درون مولانا بر كرانه هاي هستي فوران كرده اند.
و چه خوش گفت بزرگي كه غزليات شمس حال است نه كلام و تا در آن حال قرار نگيري چيزي از آن درنمي يابي.
٣٢ هزار غزل يعني ٣٢ هزار بار مستانگي و سماع و محو و بي خويشي. و چه سعادتمنديم ما كه امروز  ۳۲هزار جام آگاهی و عشق در متابمان داریم و انگیزه ای خوش برای شایستگی درک مقام جرعه نوشی.
صدها سال است که طالبان و عاشقان همچون پروانگان مست بر گرد شمع کلمات آتشین این دیوان بال و پر می‌سوزانند و هستیِ هست خود را خاکستری می کنند.
تنها خدا می داند چه گذشته است بر دل و جان مولانا تا این جواهرات مرصع و موزون بر رشته ی سخن به نظم و آراستگی چنین حیرت انگیز درآمده است.
شگفت است نظمی در عین بی نظمی؛و آشوبی این چنین با شکوه و جان افزا.
مثنوی،سرشار از حکمت و فلسفه و جامعه شناسی است و می کوشد تا در قالب حکایات،راز و رمز های عمیق زندگی را به ما بیاموزد اما دیوان شمس،تجلی شوریدگی مستانگی محض مولانا در دوری از خورشید جان است که عشق را در وجود او بیدار کرد.فریادی از جنس شیدایی که صدها سال در گوش عالم طنین انداز است و تا ابد نیز جاودانه خواهد ماند.

شمس